ساریناسارینا، تا این لحظه: 13 سال و 10 ماه و 19 روز سن داره

دختر نازنینم سارینا

تلخ و شیرین91.12.20

سلام مامی جون ورووجک خانوم امروز اتفاقات زیادی افتادبرامون بزار از کله سحر شروع کنیم تا شب ساعت 10.امروز من نوبت رنگ مو داشتم بخاطر همین 9صبح بیدارشدم و توهم که خود شیطونت بیدار شده بودی کمی بهت شیر دادم و مامیت عوض کردم و سایلای تو رو برای رفتن به خونه مامانم و وسایلای خودم برای رفتن به آرایشگاه آماده کردم بعد زنگ زدم آزانس و تو رو بردم خونه مامانم و خودمم رفتم آرایشگاه از ساعت 10 اونجا بودم تا ساعت 12 برابر موهامو فندقی و بلوطی ترکیبی زدم بعد آرایشگاه سریع اومدم خونه برنج گذاشتم و  سبزی پاک کردم و لباسارو توی ماشین لباسشویی انداختم و حمام رفتم ولی تو تا شب ساعت 8 مهمون مامانم بودی نیاوردم خونه  و بعد بابا اومو 2تن ماهی اورد و با ...
21 اسفند 1391

چرا این وبلاگ ساختم؟

 سل ام مامان رستا خوبی تربچه قرمز من چطوره منم خیلی دوستتون دارم و دلم برات تنگیده بخدا ولی اکشال نداره بزار این تربچه قرمز که من میدونم پسره به دنیا بیاد تلافیش یه گاز گنده از اون لپش بگیرم که لپش کنده بشه حالا وایسا و نگاه کن ازت ممنونم دوست خوبم که من و به این مسابقه دعوت کردی .وچرا این وبلاگ ساختم در اصل این وبلاگ خواهر بزرگم فریده برام درست کرد که ازش خیلی ممنونم .من اصلا از این وبلاگها خبر نداشتم و سرگرم گذروندن دوران بارداریم بودم تا اینکه یه روز فریده زنگ زد و گفت فریبا من یه کاری کردم گفتم چیکار کردی نگفت بعد گفت با اسمت یه کاری کردم هرچی گفتم بگو نگفت گفت توی کامپیوتر و هر وقت اومدی خونمون نشونت میدم تا اینکه یه روز از راه...
20 اسفند 1391

خوشبخت باش نازنینم

خوشبخت باش....                                                                                                         &n...
19 اسفند 1391

بدون عنوان

جوجه دخمی مامان دیگه مامی فریباش میشناسه و غریبه ها بغلش میکنه میزنه زیر گریه ولی وقتی میاد بغلش مامیش آروم میشه آفرین بغل هیچی نباید ساکت باشیا باشه قربونت برم همش باید گریه کنی تا کسی بغلت نکنه ولی بغل 2 و3 نفر باید ساکت باشی مامان ملیحه و خاله فریده ک..باغچه ای  و خاله فرزانه ک..تربچه ای چون بعضی وقتا باید پیششون بمونی تا مامان بره بیرون و بیاد باشه. وقتی بهت میخندیم میخندی و بازی میکنی ورووجک ان شاالله همیشه همین طوری باشی راستی تو امروز 3ماه7 روزت و 2 هفته ای میشه کارات این شده.جوجه من دیگه باید برم چون جنابعالی بیدار شدی و داری جیک جیک میکنییییییییییییییییییییییییییی فدات بشم بای ...
16 اسفند 1391

بدون عنوان

سلام عشق مامان عزیزکم تو الان لالاپیشی جوجویی کردی البته بایدم بخوابی چون قبلش آهنگ گذاشتم کلی باهم رقصیدیم  که خستت شد و خوابت گرفت دیشب هم خیلی جفتون کبکامون مرغ میخوندن بازم آهنگ گذاشتیم داشتیم میرقصیدیم که باباهادی مثل جن با این قیافش پشت سرمون ظاهر شدکه ماکلی ترسیدیم قیافمون از اینجوری به اینجوری تغیرکرد حالا چشم سفید اومده میگه ترسیدیدنه منم که جدی ترسیده بودم با این قیافه گفتم نه ما فهمیدیم تو اومدی بعد که فکر کرد من جدی  جدی فهمیده بودم اومده و خیت شده قیافش جالب شد و ترش کرد تا اون باشه دیگه جوجه مرغاش نترسونه ...
16 اسفند 1391